سالها پیش، در یکی از کلاسهای کوچک و ساده تهران، معلمی ایستاده بود که همیشه باور داشت بزرگترین سرمایهاش نه حقوق ماهانه است و نه آپارتمان کوچک و جمعوجورش؛ سرمایه واقعیاش، تکتک کودکانی بودند که هر صبح با چشمانی پر از سؤال وارد کلاس میشدند.
صبحها زودتر از همه میآمد، گچها را مرتب میکرد، دفتر نمره را میگشود و قبل از اینکه زنگ بخورد، زیر لب میگفت: «خدایا امروز هم به من فرصت درسدادن بده…»
همین زن، همین معلمِ آرامِ همیشگی، بعد از ۳۰ سال خدمت، وقتی دفتر مدرسه را برای آخرینبار ترک کرد، به جای اینکه تنها غصه بازنشستگی را در دل داشته باشد، تصمیم دیگری گرفت؛ تصمیمی به بزرگی همه آن سالهایی که پای تخته ایستاد و آینده ساخت.
چند هفته فکر کرد. میان خاطرات دفتر کلاسی ورق زد. به دانشآموزانی فکر کرد که با کمبود مدرسه، با کلاسهای فرسوده، با مسیرهای سخت، رؤیاهایشان را نگه میدارند.
و یک روز، همان تصمیم بزرگ را گرفت.
او خانهاش را، تنها ملک ارزشمند زندگیاش را، بخشید… برای ساختن مدرسه.
صبح امروز، این تصمیم در دفترخانهای در تهران رسمی شد. زن فرهنگی، با دستانی لرزان اما دلی آرام، سند را امضا کرد؛ همان لحظه، اشک از گوشه چشمش افتاد… نه از غصه، از حس امنیت. حس اینکه سالهای معلمیاش ادامه پیدا میکند، حتی وقتی خودش دیگر در کلاس حضور ندارد.
در این مراسم، مدیرکل نوسازی مدارس استان تهران نیز حضور داشت؛ او با تأثر از این اقدام گفت:«برخی انسانها تنها یک مدرسه نمیسازند؛ روحی از دانایی در جهان بهجا میگذارند. این بانوی فرهنگی با بخشش خانهاش، ثابت کرد که یک معلم حتی پس از بازنشستگی هم درس میدهد؛ درسی که سالها بعد در خنده و امید کودکان تکرار خواهد شد.»
زارع افزود:«این نوع ایثار، نام یک فرد را به نام یک مدرسه تبدیل میکند؛ و چه افتخاری بالاتر از اینکه سالها بعد، کودکی در آن مدرسه درس بخواند، و نداند که پشت نیمکتش چه دلی، چه ایمانی، چه معلمی ایستاده بوده است.»
ملک این بانوی نیکوکار به صورت صلح عمری در اختیار مجمع خیرین مدرسهساز شهر تهران قرار گرفت و عواید آن برای ساخت مدرسه در مناطق نیازمند هزینه خواهد شد؛ همانجا که شاید کودکی با یک مداد ساده، رؤیای مهندس یا پزشک شدن را در سکوت مینویسد.
این داستان، داستان آخرین درس یک معلم است؛ درسی که نه در کلاس، بلکه در زندگی واقعی معنا شد: «هرکس میتواند کلاس تازهای به آینده ایران اضافه کند.»


